شعری زیبا و عاشقانه از شاعر توانمند تمگران، حبیب میرزایی
تو که گل توْ رشتگون شالنتت
سیل کن چگده چش ای فاصله دومالنتت
دل ما بوه از ای رنگ سیاه جشونت
ذهن ما وسوسه ی شین چپرچالنتت
تو گرهنت زده لنگ مو به چاروک خودت
گوْهتهت دل جگرم هم تل دسمالنتت
یکی وی یاد آ میلاک سَهت آه اکشه
آ یکی هم زپهوی عا گپو گالنتت
عکل پاچاوک ازن، ول کن و کارت یه نهن
فکر مشغول رواج مثل اِشکالنتت
خوشبحال کسونی که ورشت نزدیکن
کلی توْ ورگفتنِ نکشه ی ووْبالنتت
ای حسودی همی حلکه ی دستت کسلم
کوچکی تو، دوسه ماه و چارده سالنتت
حبیب میرزایی
برچسبها: اشعار حبیب میرزایی تمگران
خُمین یهته خَشَم کل توی باگِن
و خرما توی هر مُشتاهْ زاگِن
کَجَک وی داسْ تو دستونِ باوان
پَریگ و پاتْ رو کَنگِ چراگِن
ارین دَم ور بَیُم تا موکحِ شُم
جومِن کل کارتونن زیر ساگِن
علیتک دستْ تر کن خاکْ دارن
مدَک سرشُن بگه باوا دُراگِن
هَمَی رو چاشت مون پیما بِریزن
بِریگی داده روگِن داگِ داگِن
حناوِ نَوکشی یه بُر نکرده
هنوزا لوبیا ای نو دوتاگِن
کلی پای مُگن مَور و بهارن
بُزون یاوردهن گرم چراگِن
تُوار پورُن ای تو یونجه وُنن
کَژِنگک بالن و سوتله خاگِن
اگه ای حالِ اَربابُن بپرسی
یه موکح کل شون ای دم سردَماگِن
#زکریا_صادقی
وُ رو چَنگال، روگِن زیل اَچسپه
بِنندی روز یوری، پایِ کودُم
مَدر تو دَهرونِ اِستیل اَچسپه
زکریا_صادقی
جفت چرخم پنجَر ولاستیک دل یکسر شود
باز با رینگ بدون تایر و بی البسه
می زنم دوره تو تا رینگ دلم یک وَر شود
هی بچرخم هی بچرخم هی بچرخم دور تو
عمر من در چرخش دور دل تو سر شود
راستی میدان قلبت پُر ز دست انداز هست
مثل شهر ما خیابانش الی آخر.......شود
گفته بودی می شود بهتر اتوبان دلت
این چه بهبودیست ، گویا بِه نه و بدتر شود
#رضا_نیکویی
https://telegram.me/ashare0nikooyi
شعری از مشهدی دینار آخوندی در وصف روستای زر
برو قاصد تو از راه مهر بانی سلام من به چاه زیهد رسانی
تمام خلق را آگاه سازید که زِر دارد سر نامهربانی
که ما وقتی به خاک زر رسیدیم به کلی کُنگ و خرمایی ندیدیم
شدیم یکباره بیزار از نخیلات که این زحمت برای چه کشیدیم؟
همین خوب است که آبی تازه دارد به وقت صبح چایی مزه دارد
گمون دارید به وقت برف و بارون بدانید پشه بی اندازه دارد
منبع. Tomgaran.ir
داستانی آورم اندر میان یک شتر بود در محل تمگران
در جهان معروف و نامش سرخ باد از سواری اش ندارد کس به یاد
بر سروپا گشت جشنی در میان پس بیاوردند موسی پهلوان
می نواخت از جانب طبل و سرود جملگی بهر تماشا جمع بود
ده نفر بهر نمایش با شتاب همره ایشان برفت ملا تراب
برد به میدان سرخ باد تیز رو از میان ده شتر آمد جلو
ناگهان چشم حسد بود در کمین دست او بشکست و افتاد بر زمین
صادقی آمد به بالین شتر جملگی گفتند آقا غم مخور
رو طبیبی را بیاور بر سرش تا که او فکری کند در باره اش
میرکی(علی عبدی) معروف بود اندر جهان قبل از این بوده طبیب اشتران
با شتاب آمد به بالین سرش آتشی افکند اندر پیکرش
سوخت اعضایش تمامی سر به سر از شدید نار عمرش مختصر
اینکه دیوانه ی رویِ تو منم کافی نیست؟
تا نگاهم بکنی طبعِ غزل می آید
صد غزل نوش کنی از دهنم کافی نیست؟
آنقَدَر عشقِ تو در جان و دلم شیرین است
بیستون را اگر از جا بِکنم کافی نیست؟
پایِ هر حرفِ تو ماندم که خودم گم شده ام
این چنین بی خبر از خویشتنم کافی نیست؟
اینکه گیسوی حنایی تو در دستِ من است
پیچ و تابش بدهم بر بدنم کافی نیست؟
لبِ تو خوشه ی انگور...نگو عاقل باش
جامِ لبهای تو نوشیده تنم، کافی نیست؟
آخر این حرفِ دلم را به چه تشبیه کنم!
حرفِ دل را اگر امشب بزنم کافی نیست؟
ناصر صادقی

